![]() |
![]() |
|
| آه ای شعر ! / در تو کدام جادوست / که در همنشینی ی ِ تو / تنهایی ام به هم می رسد ! |
|
هر حکایت دارد آغازی و انجامی جز حدیث رنج انسان،غربت انسان آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را هر چه ها باشد،نهایت نیست.. ((م . امید))
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/03ساعت 11:49 توسط غوغای خاموش |
|
|
چشمانت، راستگو تر از آن بودند که دروغ بگویند دوستت دارم را..!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/06/25ساعت 23:4 توسط غوغای خاموش |
|
|
هدهدی خسته در خیابان های خیس می خواند:
گردو فالی به یک سکه خستگی گردو فالی به یک پیاله درد گردو فالی به نان سنگک و انگور گردو فالی به خنده های ربابه گردو فالی به خواب کفش کتانی! خیابان خاموش جیغی می کشد سیاه. قبای هق هق و اندوه در خزان می پیچد و خون شتک می زند به کاکل ماه. ((محمود کویر))
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/06/02ساعت 23:38 توسط غوغای خاموش |
|
|
سیگار را دوست داشتم آنگاه که طعمِ لبانت را می گرفت..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/05/09ساعت 1:43 توسط غوغای خاموش |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/22ساعت 13:59 توسط غوغای خاموش |
|
|
کاش به همان آسانی که در کودکی کلاغ را پر می دادیم امروز هم می توانستیم آنچه را می خواهیم از دل مان پر دهیم..!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/10ساعت 0:34 توسط غوغای خاموش |
|
|
اما نمی دانم ؟ چرا هر چه نمی بینمت، بیشتر می بینمت؟!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/02/30ساعت 1:38 توسط غوغای خاموش |
|
|
تو رفتی باد بویِ درد آورد چه سوزی بادِ صحراگرد آورد نشد روشن اتاقِ آبیِ من دلم ایمان به فصلِ سرد آورد ((حبیب الله بخشوده))
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/01/22ساعت 23:35 توسط غوغای خاموش |
|
|
دلم می خواست در عهدِ عتیق عاشقی باشم..! ((علیرضا قزوه))
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/01/19ساعت 18:5 توسط غوغای خاموش |
|
|
خواب چشمانت را دیدم سیاه و سپید! ... بعد از آن دیگر آرزو نکردم خواب هایم رنگی باشند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/07ساعت 2:10 توسط غوغای خاموش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|